تبلیغات
وبلاگ نویسان شرق فارس - اویس! من از تو غریب ترم!
زیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگ

وبلاگ سیده بانو نوشت:

 

اویس! من از تو غریب ترم!

 

خواجه انبیاء گفت: «در امت من مردی است که به عدد موهای گوسفندان ربیعه و مضر او را در
قیامت شفاعت خواهد بود.» صحابه گفتند: «این که باشد؟» فرمود که: «بنده ای از
بندگان خدای.» گفتند: «ما همه بنده خدای تعالی ایم. نامش چیست؟» فرمود: «اویس!».
(تذکره الاولیاء، عطار نیشابوری، ص20)


  • قبول! تو از من خیلی عاشق تری، خیلی پاک تر، باصفاتر. اصلاً همه «خیلی ها» مال تو است و فقط یکی سهم من: اویس! من از تو خیلی غریب ترم!
  • گفتند: «او کجا باشد؟» گفت: «به قرن». گفتند که: «او تو را دیده
    است؟» گفت: «به دیده ظاهر نه.» گفتند: «عجب! چنین عاشق تو و به خدمت تو نشتافته؟!»
    (همان)

  • در چیزی شبیه هستیم: فاصله. درد مشترک! از «قرن» تو تا او. از «قرن» من تا او. فاصله! فرقی مگر
    می کند؟ برای تو از جنس مکان. برای من از جنس زمان. راه دور بود. خیلی. چندین
    بادیه. پر از عشق شده بودی. پر. گفتی: «بروم، شاید از دورها بشود او را
    ببینم.»

  • چون به مدینه رسید، خواجه انبیاء به سفری بیرون رفته بود. صحابه گفتند: «بمان». گفت: «مادرم مرا
    فرموده نیمی از روز را بیشتر نمانم.» پس بسیار گریست و آن گاه بازگشت.

  • تو رسیدی، رفته بود در سفر. من رسیدم، رفته بود سفر. تو ندیدیش. من ندیدمش. و ما فقط تا همین جا همسفر بودیم.
  • تو رسیدی، رویش نبود، بویش بود. او را نفس کشیدی. نفس کشیدی. من رسیدم. نه رویش بود، نه بویش. نه هیچ چیز دیگری برای قناعت!
  • تو رسیدی حنانه بود برای سر در هم گذاشتن. بر فقدان شانه هایش گریستن. من رسیدم، حنانه سنگ شده بود، نامی فقط. و صدای ناله حتی از اعماقش نمی آمد.
  • تو رسیدی، ستون ها تنه نخل بودند. نخل ها بوی دست می دادند. تو در آغوش کشیدیشان. من آغوش گشودم. سرد بود. ستون سنگی سرد بود و گرمای دستها در مرمر منجمد مرده بود. معماری مدرن!
    هندسه عشق رفته بود. ما فقط تا همین جا همسفر بودیم. بعد از این داستان من است. تو
    نیستی. تو با سهمت برگشته ای به خیمه ات. من!

  • ادامه دارد ان شاء الله.


    این قطعه ای بود از داستان کوتاه و چند صفحه ای  با همین عنوان، از کتاب «خدا خانه
    دارد» از فاطمه شهیدی. کتاب خوبی است توصیه می کنم بخوانیدش. چند داستان از داستان
    های تاریخ اسلام با همین قالب ادبی. اگر فرصت شد ان شاءالله تا 28 صفر باقی داستان
    را هم می نویسم.
  • تا 28 صفر خیلی مانده. من اما دلم برای پدربزرگم تنگ شده بود. به اندازه دلتنگی
    همه نوه ها.

 




طبقه بندی: مذهبی، دل نوشته،
برچسب ها: اویس، صحابه پیامبر، غریب،

تاریخ : جمعه 14 آذر 1393 | 11:59 ق.ظ | نویسنده : وبلاگ نویس | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.