تبلیغات
وبلاگ نویسان شرق فارس - مررررررررررررررررررررگ بر آمریکا
زیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگ
وبلاگ سیده بانو نوشت:

خیلی وقته اینجا رو سر و سامان ندادم. حالا هم برای سر و سامان دادنش نیومدم (با این حال بی سر وسامان ألانم).

سر شب داشتم «حقوق زن در اسلام» شهید مطهری رو می خوندم.  برای یه مصاحبه علمی. نمی دونم چندمین بار بود که این کتاب رو می خوندم. نوشته های استاد بی نظیرن. بارها میشه وسط صفحه میمونم. کتاب رو می بندم و به عکس پشت جلد نگاه می کنم و به جملات حضرت امام (ره) در سوگ ایشان.

آدم میمونه آیا حقیقتاً اینها رو یه انسان نوشته؟ این هوش، این ذکاوت، این روشن بینی، این قلم و بیان روان، این آینده نگری، این تحلیل های فوق العاده.

میشینم و با خودم فکر می کنم: «اگر فیلسوف باید، اینچنین باید» و بعدش فکر میکنم چند تا از فیلسوف های حال حاضرمون توی مسائل اجتماعی عصر خودشون اینقدر فعالند. اینقدر که از کسی جز خود استاد شهید -رحمه الله علیه- بر نمیاد. اینقدر نه. یه کم شبیه ایشون. جامعه مون و جوون هامون در چه حالن و فیلسوفان مون در چه حال؟؟؟؟!!!!

دشمن چی رو از ما گرفت؟ کیا رو از ما گرفت؟

حالم بد جور گرفته بود. لپ تاپ رو روشن کردم. گفتم دو سه دقیقه ای چیزی می بینم. حالم بهتر میشه. دوباره به خوندن ادامه میدم. قصد داشتم یکی از قسمت های مجموعه «حدیث سرو» رو ببینم. فقیهی، عارفی، مجتهدی، محققی... اما ...

فایل فیلمهام رو که باز کردم، قبل از همه چشمم افتاد به «چ». از چند ماه قبل که اکرانش شروع شد، شاید بیشتر از ده بار تصمیم گرفتم و برنامه ریختم که برم ببینمش. یه بار تا حد دیدن تیتراژ ابتدایی هم پیش رفتم اما باز نشد. قسمت بود امشب حالم رو به هم بریزه و بعد حسابی سر وسامان بده. پارسال بود یا همین امسال یادم نمیاد، راجع به چمران نوشتم.

فیلم که تموم شد، تو ذهنم بود که یه کلیپ چند دقیقه ای از آخرین مناجات های شهید چمران دارم که برادر بزرگوارشون (که خیلی هم صداشون به خود ایشون شبیه) دکلمه کردن و دو سه دقیقه آخر عمر شهید چمران، اون نفس های مصنوعی؛ اون برانکار؛ اون صحنه های که هیچوقت طاقت دیدنشون رو ندارم. و خیلی وقتا چشم بسته این چند ثانیه آخر رو میبینم.... یادآور سالن و اون زیرزمینی که هر چند سال یه بار میرم میبینمش و باز همون عکس ها، همون نقاشی ها، همون یادمان بلند، به عظمت قامت مصطفی، وقتی یه پاش رو گذاشته رو سنگ با اورکت و اسلحه. همیشه وقتی این عکس رو میبینم ناخودآگاه به یاد آرش کمانگیر میفتم، من تو چهره دکتر چمران همیشه نگاه دوردست آرش رو میبنیم .

 تیتراژ پایانی رو که گوش میکردم فقط دعا می کردم اون فیلم رو زود پیدا کنم. یه بغض خفه کننده جلو گلوم رو گرفته بود. خدا رو شکر خیلی زود اون کلیپ رو پیداش کردم و .........................

 

خدایا شکر که اشک رو بهمون دادی. این سوپاپ اطمینان بزرگ رو. خدایا شکرت که میتونم گریه کنم. شکرت خدایا. شکر به خاطر اششششششششششششششششک.

الان دارم با خودم فکر می کنم کاش صبح این کتاب رو خونده بودم و این فیلم رو دیده بودم. اون وقت، طوری دیگه الله اکبر می گفتم و مطمئناً طور دیگه ای مرگ بر آمریکا.خدایا شکر از اینکه میتونم بگم مررررررررررررررررررررگ بر آمریکا.





طبقه بندی: دل نوشته،
برچسب ها: وبلاگ، سیده بانو، مرگ بر آمریکا،

تاریخ : شنبه 25 بهمن 1393 | 05:39 ب.ظ | نویسنده : وبلاگ نویس | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.